فریاد خاموش

مناجات
نویسنده : امید سواری - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥

الو! سلام -: سلام علیکم! بفرمایید. ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم. -: خودم هستم، باز چی شده بنده من؟ -: اِ… چه حافظه ای ماشا الله. چه زود منو شناختید. -: من هیچ کس را فراموش نمیکنم. هیچکس. -: ببخشید خدا جونم! کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟ - بگو! همه حرفات رو می شنوم. -: خدا جونم؟! -: بگو جانم! -: یه خواهش دارم. -: بگو عزیزم. -: ببین خدا! می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم صدامو می شنوی یا نه. اصلاً می خوام هر وقت دعا می کنم، دعامو بشنوی. به حرفم گوش بدی. می دونی! همین که بدونم یکی حرفم رو می شنوی برام کافیه. -: من که بارها گفتم ادعونی استجب لکم. تو هر دفعه منو صدا کنی جوابت رو میدم. هر موقع منو صدا کنی میام و پای درد دلت می شینم و باهات حرف می زنم. اما وقتی اینقدر این گوش تو هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه، تقصیر من نیست. -: واقعاً حرفام رو می شنوی؟! -: واقعاً حرفات رو می شنوم. -: ببین خدا! تو از همه چیز با خبری. همه چیز رو می دونی، مگه نه؟ -: بله! -: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنیام، از آخرتم، از ظاهرم، از چیزی که تو دل دارم، … از همش خبر داری؟ -: آره همش رو می دونم -: هق هق گریه هام رو می بینی؟ وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم، حرفام رو می شنوی؟ وقتی از همه جا درمونده می شم و طرف تو میام، می فهمی که میام؟ صدای در زدنام رو می شنوی؟ -: بله بنده ام. می بینم. می شنوم. می فهمم. مگه نشنیدی ان الله بصیر بالعباد. مگه نشنیدی ان الله سمیع الدعاء -: می دونم. اما من… -: هر جا که بری بازم بنده منی. اما از بس که باور نمی کنی که همشو می بینم و می شنوم اینقدر دل منو می ش***. -: الهی بمیرم! -: بارها شده گفتم نرو. نفهمیدی! رفتی! هی دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چیزی بنویسینا صبر کنید تا لحظه آخر. بر می گرده ؛ "مهدی" اون عمل رو انجام نمی ده. "مهدی" اون حرف رو نمی زنه. "مهدی" اون … هر چی ملائک گفتن بار الها ! این بنده سابقه داره. دفعه اولش نیست. اما گفتم: نه شاید این دفعه عوض شده باشه. صبر کنید. چیزی ننویسید. و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببینن تو عوض شدی. هی صدات زدم. گفتم: "مهدی" نرو. اما تو رفتی. گفتم: "مهدی" نزن. اما تو زدی. گفتم: "مهدی" نکن. اما تو کردی. اخر سر منو پیش ملائک سر افکنده کردی. ملائک گفتن: بار الها! بازم "مهدی" عوض نشد. -: شرمنده ام. -: هر دفعه همین حرف رو می زنی. هر دفعه هم می بخشمت. هر دفعه هم به روم سیلی می زنی. -: شرمندتم . با وجود همه محبتی که بهم داری سرم زیره. با اینکه خیلی بدم اما تو خیلی خوبی. به جون خودم می دونم که اگه یکی از این نعمتهایی رو که بهم دادی بخاطر این همه کفر و ناشکریایی که می کنم ازم بگیری، کسی نمی تونه اون رو دوباره بهم بده. به جون خودم می دونم اگر عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی و خوب می دونم که لایق این عزت نیستم، اگه ثانیه ای از من بگیری تو همون یک ثانیه کسی دیگه حاضر نیست بهم نگاه کنه. چه برسه به اینکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتی فرزند قبول کنه. اگه بگیری کی می تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! می دونم که جز خودت هیچ کس. خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهی ندارم. هر جا برم، به هر راهی برم، به هر جا و مقامی برسم. باز اخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم تو رو صدا می کنم. خیلی می ترسم یه روزی پیمونه گناه من سر بره و خشمت بگیره. خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده. خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی. خدا جونم! می دونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم. اما… اما بخشش صفتیه که فقط در خور شأن و مقام توست. -: دلمو می شکنی. غم رو دلم میاری. غصه دارم می کنی می دونی! هر بار که میای دلم نمیاد دست رد تو سینت بزارم؟! چشمای اشک بارونت رو که می بینم از خودم خجالت می کشم که در رو بروت باز نکنم. هر دفعه با روی گشاده در رو باز می کنم و به استقبالت میام به امید اینکه ایندفعه، دفعه دیگه رو درست می شی اما تو میای نمک می خوری و نمک دون می شکنی -: می دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدایا! وای بر من اگر تو من رو نبخشی. خدایا! تو زندگیم این همه به من نیکی کردی من چطور می تونم باور کنم که لحظه مرگ ، منو تنها بزرای و خوبی خودت رو از من دریغ کنی!!! نمیدانم گناه توست یا عیب چشمهای من؟! اینکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند ... چرا در تاریکی زندگی رهایم ساختی؟ فرشتگانی که سوگند عشق و وفاداری ترا شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه و کنار زمزمه می کنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند. راستی، آن همه لطف و پاکدلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که بر هستی من سایه افکنده بود، بدین زودی در تاریکی های سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن است دلیکه به نور عشق و فضیلت، گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟ آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست ؟ بدانگونه که اگر کسی می گفت این رابطه را روزگار برهم می زند، بر او می خندیدیم. مگر تو بمن نمی گفتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام؟ از آنچه بر ماگذشته تو را چیزی نمی گویم.... ولی متاسفم بر آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش، در رسید آن گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد. اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این منتهای شدت کیفر است. ای کاش گذشته را فراموش می کردم و به دلخوشی پیشین باز می گشتم . آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش آمده. نمیدانم گناه توست یا عیب چشمهای من؟! اینکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند ... ________________________________________ خدایا چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم، اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم ، چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه ، وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی: دوست بدار و عاشق باش آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی ، چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم ، و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم ، میدانم میروم ومیدانم که باید بروم ، اما به کدامین منزل بیاسایم ، بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان ، آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است ، چون تو مرا کشاندی . پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم چون تا زمانی که من در ملک تو هستم امیدوارم . راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟ اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا ، بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری نمیدانم گناه توست یا عیب چشمهای من؟! اینکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند ... ________________________________________ • کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود • خدایا سیاهی کم کم به من نزدیک شده و مرا در اغوش خود کشانده مرا رها کن از بند این زنجیرهای دنیوی خدایا گاهی اوقات سر بر بالشی مینهم که شیطان بر ان سر نهاده تو خود مرا دریاب خدایا بنگر چنان سست شده زانوانم که حتی قدمی از قدم نتوانم بردارم بی اذنت دستانم را بیشتر بفشار تا سردی جسم و روحم را گرما بخشی خدایا دور کن از من سیاهی را که خود بر تن کردم خارج شده است چه انتظار عجیبی...! توبین منتظران هم مولای من چه غریبی عجیب تر که چه اسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفائی فقط نشسته ومیگوئیم خداکند که بیائی! خداجون من رو ببخش که هیچ وقت نفهمیدم که باید فقط عاشق تو باشم و جز تو به کسی دل نبندم. منو ببخش که هروقت به درگاهت اومدم چیزی جز خودت رو خواستم. منو ببخش که دل خیلی از آدم هارو حتی ناخواسته شکستم و شاید لیاقتشونا نداشتم. منو ببخش که هر کجا به نفعم بود و بازیچه دنیا شدم خدای دیگه ای پیدا کردم!!!! منو ببخش که اینقدر حقیرم که نمیتونم وسعتت رو فریادبزنم. منو ببخش که به جای اینکه به یادت باشم و در کنارش زندگی هم بکنم، زندگی میکنم و گاهی حتی تورو از یاد میبرم. منو ببخش چون هرجایی ازدنیا که بر میل و رضایتم نبود اما به صلاحم بود کم لطفی کردم و همه خوبی هات رو فراموش کردم. منو ببخش که گاهی بنده هات رو به خودت ترجیح دادم. منو ببخش که گاهی فراموش میکنم که تو چقدر بزرگی.... پس منو به خاطر همه کوتاهی هام ببخش خدا جون! خارج شده است نمیدانم گناه توست یا عیب چشمهای من؟! اینکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند ...


comment نظرات ()
چند عکسی
نویسنده : امید سواری - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤


comment نظرات ()
 
نویسنده : امید سواری - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤


comment نظرات ()
دل
نویسنده : امید سواری - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤


comment نظرات ()
برای تو
نویسنده : امید سواری - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤

از توجه شما دوستان تشکر میکنم.

زندگی درک همین امروز است     ،      زندگی شوق همین امروز است

زندگی شوق رمیدن به همان فردایی است   ،  که نخواهدآمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی    ،   ظرف امروز پر از بودن توست


comment نظرات ()